به روز واقعه تابوت ما زسرو کنید ×××× که میرویم به داغ بلند بالایی...

 
ن : حامد عسکری ت : ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ ز : ۸:٥۱ ‎ق.ظ

سعدی تمام حسن تو را در غزل نگفت

حالا شدست نوبت ما تازه کارها

سلام

به خدا امتحانام شروع شده خيلی سرم شلوغه اصلا وقت ندارم منم از اون آدمايی نيستم که مثل بچه مثبتا بشينم از اول ترم بخونم مجبورم شبای امتحان بيدار بمونم و مثلا برای امتحان مدنی ۳۰ ساعت نخوابم . منتی روسر کسی ندارم ولی منو ببخشين که کمتر ميام .سايت دانشگاه هم تو امتحانات تعطيله و شده قوز بالا قوز ببخشين ديگه خوب ؟

يه غزل قديمی :

روزگاری غزلش بال و پری بود که سوخت

عابر کوچه ی او رهگذری بود که سوخت

دل ترک خورد فدای سرتان قسمت بود

سينه در مجلس ترحيم سری بود مه سوخت

دختر هرزه ی شبگرد خيابان شما

ماه يک ايل خدای کپری بود که سوخت

بوقهای متوالی متلک های نجس

آخرين مرثيه ی چشم تری بود که سوخت

پشت آن پنجره ها باز خودش را می ديد

پشت آن پنجره ها همسفری بود که سوخت

 ناگهان ترمز ارابه ی بالا شهری

به خود آورد خودش در به دری بود که سوخت

دو قدم مانده به ماشين غزلی گفت و نوشت :

زندگی بسته ی سيگار زری بود که .....


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by 842
This Themplate  By Theme-Designer.Com