به روز واقعه تابوت ما زسرو کنید ×××× که میرویم به داغ بلند بالایی...

 
ن : حامد عسکری ت : ۱۳۸٤/۳/٢ ز : ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ

بنام سلام

کودکی هايم اتاقی ساده بود....

يادته بچه که بوديم سوار تاب که می شديم وقتی تاب سرعت می گرفت دلمون يه جوری می شد دلمون هری می ريخت دلمون روی تاب بی تاب ميشد . اين حس هنوز تو دل بعضيامون که هنوز کودکی تو رگ و پوستمون جاريه داريم  مثه وقتی که يه غزل خوب می خونيم يا ميشنويم مثه وقتی که يه جفت چشم مثه خوره به جونمون می افتن مثه وقتی که از بس گريه کرديم يه جوری ترشی خوشمزه تو دهنمون پيچيده . بيا سعی کنيم نذاريم توی اين روزگار کذايی اين حسای قشنگ فراموش شن . خير ببينی گلم...

يه غزلم بذارم تا ببينم خدا چی می خواد :

همراه با وزيدن نت های ساکسيفون

درعصر شرجی غزلی غرق ادکلن

يک جفت چشم شرجی شاعر کش قشنگ

از بستگان دختر همسايه ی ((نرون))

بر روی کاج پير دلم لانه کرده اند

آرام وسرد مثل غم و خنده ی (ژکو ن

د)) وزن بيت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعيل فاعلن

من قانعم تورا به خدا . جان مادرت

امشب بيا و روسری ات را سرت نکن

 

اگه کاستی ای بود ـ که هست ـ ببخشين ديگه خوب؟

کوچکترين: عسکری ترين حامد دنيا

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by 842
This Themplate  By Theme-Designer.Com