به روز واقعه تابوت ما زسرو کنید ×××× که میرویم به داغ بلند بالایی...

شوق تبریز
ن : حامد عسکری ت : ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ ز : ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ

سلام ...

خوشحالم .. خیلی خوشحال سرمایی که دلم می خواست کم کم دارد از راه می رسد .سرمای استخوان سوز....  سرمایی که تا ته ته وجودت رخنه می کنه و تو رو توی خودت مچاله تر . خوشحال کننده تر از اون اینکه چند روز دیگه دارم به شهری که تا حالا نرفتم مسافرت می کنم : تبریز ..... شهری که وقتی تو کودکی هام  پدرم که رشته اش تاریخه ازش حرف میزد شبا تا صبح خواب اونجا رو می دیدم و بر عکس همه هم کلاسی هام که  دلشون می خواست جای مجتبی محرمی و عبدالعلی چنگیز باشن من دلم می خواست جای (ستار خان) و (باقر خان) بودم اصلن اسم مشروطه طلبی که می اومد از خود بی خود میشدم و خیالم پرواز می کرد به کوچه پس کوچه های تبریز ....و خودم رو جوانکی می دیدم که به هواخواهی شیخ محمد خیابانی پاشنه های گیوه هاشو بالا کشیده و با طپانچه ایتیر هوایی شلیک می کنه و  و هوار میزنه: یاشاسین آذر بایجان.....

بچه که بودم با خودم می گفتم ای خدا چی می شد پدر بزرگ ما یه روزی مار و صدا می کرد و میگفت  این برنو دسته برنجی رو که میبینی مال پدر بزرگم بود که توی مشروطه باهاش سینه ی چندتا قزاق نامرد رو وشکافته ازین به بعد مال تو ئه خیلی مواظبش باش .....

تبریز با همه ی مرموز بودنش....با همه ی سرماش..... با همه ی خاطراتی که درسینه داره ..... با همه ی قالی ها و دیگر زیبایی هاش حالا آغوش وا کرده و منتظر پسرکی ازکویره که بیاد و جزیی کوچک از خاطر  تبریز رو پر کنه تبریز برای من خاطره می شود و من برای تبریز قول میدهم بعدا که برگشتم از تبریز بیشتر برایتان بنویسم و اگر تا اون موقع تونستم یاد بگیرم چه جوری توی وبلاگ میشه عکس گذاشت عکس هم میذارم(اگه شما هم راهنماییم کنین که دیگه نور علی نوره) فقط دعا کنید اتفاق خاصی نیافته و تبریزواقعی   با اون تبریزی  که توی ذهنم بودخیلی فرق چندانی  نداشته باشه..... یاعلی مدد 

قلبیمین شیشه سینه پر مگس دیسه سانار ......   


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by 842
This Themplate  By Theme-Designer.Com