به روز واقعه تابوت ما زسرو کنید ×××× که میرویم به داغ بلند بالایی...

 
ن : حامد عسکری ت : ۱۳۸٤/٧/٢۸ ز : ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ

سلامی چو بوی خوش آشنايی

هوای ابری و بسيار زيبای اين روزهای تهران البته اگر دود و دمش را ناديده بگيريم انقدر پاييزی و دو نفره است که سنگ را شاعر  می کند من که پوستی بيش نيستم جای همه تان خالی بود چند شب پيش از کلاسی بر ميگشتم دم غروب بود و من هم .... دلم برايش تنگ شده بود (شعر را می گويم ) همين جور شروع کردم به قدم زدن و فکر کردن به او  سرم پايين بود و همين جور از کنار آدمها می گذشتم آدمهای ادکلن زده .آدمهای خوش تیپ . آدمهای  نسبتا محترم . سرم را بالا آوردم چها راه پارک وی بودم حاصلش غزل زير شد لطف کنيد اگر خوانديد حتما نظر بدهيد زياده عرضی نيست  يا علی مدد ...

 

و غزل :

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست

دنيا به خدا تشنه ی گيلاس لبی هاست

يک شاخه گل سرخ در آغوش گرفتن ....

اين اوج تمنای قوطی ها حلبی هاست

تشبيه شما به غزل و ماه و ستاره

همسايه ببخشيد اگر بی ادبی هاست

ناخن بجوی بغض کنی قهوه بنوشی

اين عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست

گفتی غزلت تازه شده ..... - دست خودم نيست

از لطف خراميدن چادر عربی هاست

 

ساده و بی ريا ... کودکانه و دهاتی وار  

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by 842
This Themplate  By Theme-Designer.Com