شوق تبریز

سلام ...

خوشحالم .. خیلی خوشحال سرمایی که دلم می خواست کم کم دارد از راه می رسد .سرمای استخوان سوز....  سرمایی که تا ته ته وجودت رخنه می کنه و تو رو توی خودت مچاله تر . خوشحال کننده تر از اون اینکه چند روز دیگه دارم به شهری که تا حالا نرفتم مسافرت می کنم : تبریز ..... شهری که وقتی تو کودکی هام  پدرم که رشته اش تاریخه ازش حرف میزد شبا تا صبح خواب اونجا رو می دیدم و بر عکس همه هم کلاسی هام که  دلشون می خواست جای مجتبی محرمی و عبدالعلی چنگیز باشن من دلم می خواست جای (ستار خان) و (باقر خان) بودم اصلن اسم مشروطه طلبی که می اومد از خود بی خود میشدم و خیالم پرواز می کرد به کوچه پس کوچه های تبریز ....و خودم رو جوانکی می دیدم که به هواخواهی شیخ محمد خیابانی پاشنه های گیوه هاشو بالا کشیده و با طپانچه ایتیر هوایی شلیک می کنه و  و هوار میزنه: یاشاسین آذر بایجان.....

بچه که بودم با خودم می گفتم ای خدا چی می شد پدر بزرگ ما یه روزی مار و صدا می کرد و میگفت  این برنو دسته برنجی رو که میبینی مال پدر بزرگم بود که توی مشروطه باهاش سینه ی چندتا قزاق نامرد رو وشکافته ازین به بعد مال تو ئه خیلی مواظبش باش .....

تبریز با همه ی مرموز بودنش....با همه ی سرماش..... با همه ی خاطراتی که درسینه داره ..... با همه ی قالی ها و دیگر زیبایی هاش حالا آغوش وا کرده و منتظر پسرکی ازکویره که بیاد و جزیی کوچک از خاطر  تبریز رو پر کنه تبریز برای من خاطره می شود و من برای تبریز قول میدهم بعدا که برگشتم از تبریز بیشتر برایتان بنویسم و اگر تا اون موقع تونستم یاد بگیرم چه جوری توی وبلاگ میشه عکس گذاشت عکس هم میذارم(اگه شما هم راهنماییم کنین که دیگه نور علی نوره) فقط دعا کنید اتفاق خاصی نیافته و تبریزواقعی   با اون تبریزی  که توی ذهنم بودخیلی فرق چندانی  نداشته باشه..... یاعلی مدد 

قلبیمین شیشه سینه پر مگس دیسه سانار ......   

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا فعال

سلام اون روز تو جلسه دکتر يداللهی وقتی همراه حسين غياثی بودم شعری راجع به بم برا ی دومين بار ولی از زبون خودتون شنيدم خيلی دوست دارم اينجا ببينمش يه سر به من بزنيد و اگر با تبادل لينک موافق بودين خبرم کنيد

محسن خدابخشی

سلام. خوبی کوکا؟ بالاخره رفتی... ما چه کار کنیم که می خوایم کلی ایرانگردی کنیم ولی وقتی دنبال محالاتی تو جیب مبارک می گردیم ؛ نداریم که نداریم. - دنبال دو رج بافه از ابریشم مویت تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها - می گن یکی تبریز یکی شیراز! پیشاپیش زیارت قبول! یا علی مدد

سوری خانم

سلام آقای عسگری کم و بيش با اشعار زيباتون آشنا هستم مخصوصا زبان ساده و روانی که لطافت خاصی رو به همراه داره آقای عسگری اميدوارم هميشه صفاو سادگی و صمیمیت مهمون جاودانه قلبتون باشه که بزرگترين سرمايه های انسان هستند یا علی

سميه

سلام آقای عسگری من هر چی دنبال کتابتو ن توی کتاب فروشی های کرمان گشتم نديدم با اينکه چند بار خوندمش اما ميخوام خودم داشته باشمش.از کجا گير بيارم.

آب و کاشی

شما همون آقای عسکری هستین که صداش روی وبلاگ منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باغبان جهنم

سلام / یکم ) قهرمان پروری با حافظه ی تاريخی تفاوت داره دوم ) ششم دی ماه توی مسجد جامع بم با صدای منصور حسين شاهی يه رباعی از تو چندین بار به استقبال از خاتمی رفت ... آخرش خوب يادمه... / هنوز عاروس کرمونه بم مو

حسین غیاثی

سلام عزیزم...بی تعارف درس پس دادنه....منتظر کار جدیدم شدیدا...می بوسمت.

حامد حسين خانی

تو باد بودی و من بادبان سرگردان چراغ راه من آتش فشان سرگردان مسیر موج به آنجا رسید – قطب جنون – به هر همیشه و هر ناگهان سرگردان چگونه عشق نه سرخ ونه زرد،هم هردو؟ چه می کشم من از این ارغوان سرگردان! میان گله ی خود گم شدست و می سوزد بسوز، شروه بخوان ای شبان سرگردان! تو سرزمین یقینم نبوده ای هرگز مرا رها کن و بگذر، گمان سرگردان! بگو تمام پلنگان بیشه بنشینند به سوگواری این آهوان سرگردان تگرگ شن، تف آتش، مسیر گم در گم چه رفته است براین کاروان سرگردان؟ تگرک هم که نبارد، بهار رفتنی است که مرگ می وزد از این خزان سرگردان ...وآشیانه ی من روی شانه ی باد است چه غربتی ست در این آشیان سرگردان!

آب و کاشی

سلام و یه عالمه سلامتی. خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم و امیدوارم همیشه با غزل های نابتون ما رو شگفت زده کنین. قابل شما رو نداشت. شما هم شکسته نفسی نکنین. یه کم خودتونو تحویل بگیرین بابا . چند نفر رو سراغ دارین که زبان شعرشون اینقدر بکر و تازه ست؟ تقریبا نا امید بودم که شما هم وبلاگ نویس باشین خدا رو شکر که یه سری هم به اینجا می زنین. خب رسیدن به خیر. تبریز خوش گذشت؟ مطمئن باشین منو تبریز ندیدین. من کجا و تبریز کجا. ... راجع به عکس هم نگران نباشین. ایشالا فرصت کنم خودم بهتون می گم چه طوری عکس بذارین روی وبلاگ. کار سختی نیست. می بینین چقدر حرف زدم؟ از ذوق زدگیه دیگه