یا او....

با سایه تو را نمی پسندم

عشق است و هزار بد گمانی ........

سلام یه غزل کار کردم و لی یه حس خاصی بهش دارم نمی تونم حسمو بگم شما منو راهنمایی کنید تا من به حسم برسم گنگم.....

موهای باز بالش پر را سیاه کرد

سنگین چو برف کوه و کمر را سیاه کرد

داغ آنقدر چکید که مو را سپید کرد

آه  آنقدر وزید جگر را سیاه کرد

دندان به سیب زد دو لبش سرخ تر شکفت

حوا .... و روزگار پدر را سیاه کرد

شاعر نکشت؟ کشت فدایی نداد ؟ داد....

چشمت عجب حقوق بشر را سیاه کرد

از من ببخش مصرع بعدی نیامد و

جوهر تمام بالش پر را سیاه کرد 

یا علی مدد این چند روز باقی مونده دعا یادتون نره  

/ 5 نظر / 10 بازدید
سيب۸۳

سلام...بيشتر شبيه مرثيه های اخوان بود....در کل يا کم کار شدی شما...يا انگيزه شعر گفتن ندارين..يا هيچکدام....تا بعد

ميثم فروتن

سلام همشهری عزيز مثل هميشه نيستی شاعر منم همينجوری شدم اميدوارم موفق باشی عرض ديگری نيست پايدار باشی

حسين متوليان

سلام حامد عزيزم... از دو سال ژيش و بالی برای پرواز تا حالا که نديدمت خيلی ميگذره...خوشحالم که پيدات کردم... وسلام!... نذرم قبول! بوی بارون میاد و روشنی...بوی عید... بوی تو که پشت شیشه ای و با انگشتات رو دلم ضرب گرفتی ...خوش اومدی بارون... قدمت به چشمم که خونه ی خودته...یه فانوس نذر پاکیت کردم... شاید یادت بره بغض چترو... من به روزم با یه ترانه...

م.م يلدا

سلام حامدجان مثت هميشه كارهات يه حس ترس از دست دادن يه چيزي يا يه كسي رو داره. ولي مثل بقيه كارهات به دل ميشينه.