او.....

سلام

دوسه روز پیش داشتم درس می خوندم ولی یه چیزی تو گلوم مونده بود جدی می گم نمی خوام ادای آدمهای خاص رو در بیارم شروع کردم به نوشتن و حاصلش مثنوی شد که می خونین.

فقط چنتا توضیح ۱- این مثنوی ظاهرش شاید حرفی برای گفتن نداشته باشه که نداره ولی حسی که برام ایجاد کرد رو خیلی دوست دارم و برام مهمه  ۲- شاید این مثنوی حکایت یه خواب باشه که قبلا دیدم یا قراره ببینم کسی چه می دونه ۳- یادتون باشه این ۵شنبه سالگرد زلزله است .۴- نظر یادتون نره

ارگ خوابیده و از دشت که شب می آید

مرد با کیسه ای از نان و رطب می آید

با عبایی که برآن وصله فراوان دارد

قصد طی کردن این کومه ی ویران دارد

مرد سجاده ای از عطر حرم آورده است

کیسه ای از رطب کوفه به بم آورده است

کوچه ها آب قنات است به لب می پاشند

باغها وسمه و نارنج و رطب می پاشند

دری از هلهله و نور به بم واشده است

شهر ویرانه ی ما منزل مولا شده است  

گرچه از فتنه ی آوار یتیمیم همه

دست بر دامن آن مرد کریمیم همه

خستگان را چوطلب باشد و قوت نبود

گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود

می رسی  شهر از اعجاز به هم میریزد

مردی از ویلچری یخ زده بر میخیزد

بال در بال پر چلچله ها آمده است

پی دریدار شما بی سرو پا آمده است

طاق ویران شده از زلزله برخاست ببین!

ارگ ازخواب بلافاصله برخاست ببین!

دست بر نخل کشیدید تناور شده است

نفس باد صبا مشکفشان تر شده است

خبری از غم و از غصه و ویرانی نیست

کوچه ای نیست که باسیب چراغانی نیست

در رگ شهر صدای نی و دف پیچیدست

عطر دستار خداوند نجف پیچیدست

حکم کرده ست که بم زخمی ماتم نشود

داده فرمان سبب بغض فراهم نشود

حرف کم نیست ولی حضرت مولا فرمود :

بعد از این واژه ی ؛بم؛  قافیه اش  ؛غم؛  نشود  

 

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی

می خواستم بگم شرمنده!

مرجان

سلام. امروز رو تسليت می گم. اميدوارم خرماهای بم ديگه سياهپوش نباشن تا خبر از اختراع گسل جديدی در کار نباشه! من کمتر از يک ماهه که کتاب شعرتون رو اتفاقی ديدم، و امروز که ۵ دی هست شعر شما رو می خوندم که تصميم گرفتم بگردم شايد وبلاگی داشته باشيد. خدا رو شکر google به سرعت وبلاگ شما رو به من نشون داد! خوشحالم که وبلاگ شما رو پيدا کردم و خوشحال تر می شم اگه بتونم با شما ارتباط داشته باشم تا بلکه کمی از ذوق شما به من هم سرايت کنه.. موفق باشيد..

حامد حسين خانی(بخواب فروردين)

حامد جان با سلام دوباره. با بم به روزم. شعری که گفتی بذارم، گم شده هم در حافظه هم رودفتر. يا بايد پيداش کنم يا باز سرايی. حتما به دست بوس مي رسه.

رضا

امروز رو تسليت می گم و فردا را تبريک

علی کمساری

سلام.مثنوی بم را خواندم.لذت بردم.به اندازه ی ان روزی که اولين بار شعرتان را در بم شنيدم.البته با حال وهوائی متفاوت.خوشحالم که شاعران بم چونان نخلهاي سربلند شهرشان زنده و پر نشاتند.ياعلی

فرشته

سلام اين ماجرا که به شعر درش آورديد چقدر حقيقت داره؟ با تشکر از جوابی که برام سند ميکنيد....به اميد پيروزی شما و غم نديدن همه مردم ..........

دنیا

اين مثنوي حتما از يه حس ناب و خاص اومده . ممنون .

فهیمه عباسی

این شعر تون هم مثل باقی شعراتون حرفی برای گفتن داشت. خیلی هم روون و سلیس حرف زد. با پایانی بسیار زیبا. موید باشید!