بــِـــــــــــــــــسم الله الرحــــــــــــــــــمنِ چشمهایِ تو

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

....

هیچ ندارم برای نوشتن ... آنقدر که تمامِ نی ها قلم ... آنقدر که تمام آب ها مرکب ... هیچ ندارم ...

قصه کوتاه نیست خانم امّا؛ اینجا مجالی برایِ گفتن نیست، آنقدر که غریبه ها را چیزی در ذهن بنشیند ... تو خودت که بهتر می دانی ... :"وکیلم؟! ... " ... و من وکالت داده ام به چهار گوشهء زمین و زمان که تو باشی و نه هیچ کسِ دیگر ... وکالت داده ام که این کوچه باغ _ ساده و صادقانه _ به نامتان برایِ همیشه ...

همیشه شروع قصّه ها زیباست بانو ... شبیه خودِ خودت ... و ما _ تو و من _ اول شروع قصّه ایم برای زندگی ... تو شروع منی برایِ بودن ...

یعنی: 

" بسم الله نور ...

با تو شروع شد ... "

....

باور کن بانویِ اصیل ترین نقش هایِ ایرانی ... هنوز هیچ ندارم برایِ نوشتن؛ جز تو!

...........

پی نوشت اینکه: آن حلقه نه بانو؛ قلبم را به دور انگشتت تابانده ام ...

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودايی

آبی ترين دامن کار دستتان داد؟نه! ان شاءالله به خير وخوشی در اين روزهای پر برکت!

يکتا

سلام حضرت شاعر ... ممنون به خاطر تمامی زحمت ها ... سلام بانو را که می رسانيد؟!

يزدان تورانی

سلام دوست عزيز... وبلاگ خوبی داريد تبريک ميگم سری هم به ما بزنيد يا علی گفتيم و......

آب و كاشي

خوشحال مي‌شم به حوض كوچيكم سر بزنين. با چند تا ماهي تازه به روزم.

امينی

سلام به دوست نا آشنا شايد هم آشنا غزل های تان را فهميدم منم به نظر خودم غزل میگم سری بزنید خوشحال میشم

همت برومندی

عالی بود ارادتمند غزلهای خوبتان هستيم