يا تو

 

پوشیده بودی برایم آبی ترین دامنت را<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باد کولر تازه می کرد گلهای پیراهنت را

بی روسری، بی گل سر، می آوری روی ایوان

در دست سینی چای، بر گونه خندیدنت را

حالا گپ و حال و احوال، حالا کنارت نشستم

دل داده ام با سکوتم احوال پرسیدنت را

با این بهانه که باید از باغ نعناع بچینی

رفتی و من یک دل سیر دیدم خرامیدنت را

بعد از گل و چای و نعناع، یک دسته ماهی قرمز

چشم انتظارند در حوض باز استکان شستنت را

باغی غزل نذر کردم یک بار دیگر ببینم

لبخندهای عجین با نارنج و آویشنت را

¨

هر بار می رَم ولایت، بی بی م با گریه می گه:

تَرسَم از اینه بمیرم، آخر نبینم ...

 

 

يا علی مددی

                    

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م رت

اگه حرف بي بی رو گوش کنی ديگه عمرا بتونی غزل به اين صميميت بگی. زيبا بود.

محمد حسيني مقدم

اول: سلام دوم: بخشيد که دير بهت سر زدم سوم: دلیل تاخیرم توی پست آخر وبلاگ توضیح داده ام چهارم: با یک شعر به روزم پنجم: خوشحال ميشم که نظرتون رو بدونم

mehdi mousavi

سلام حامد جان اميدوارم حالت خوب باشه ....وقتی امير کتابت رو بهم داد .. گفتم حتما از اين شعر های جديده که خيلی به اثار بقيه شبيهه اما وقتی خوندمش ديدم که نه حرکتها ی جالبی روش انجام شده .. مخصوصا دو بيتی ها و رباعی هاش که صميميت خاصی داشت ... البته گاها غزلهای متوسطی هم توش بود ... اما غزل اختراع شد را و چادر عربی ها و اون غزل سر بازی رو خيلی پسنديدم ... دو بيتی هات هم فضايی جالب داشت عاشقانه هاش جالب بود و دوبيتی های با موضوع بم ... کتابت رو تو جلسه ای تو يکی از شهرهای شمالی کشور مطرح کردم و روی چند تا از شعرات بحث کرديم .. جالب اينجاست که اونها هم خوششون اومد ... در کل تجربه ی موفقی بود .. بهت تبريک ميگم .. شايد تو اين وضعيت ادبيات کشور انتشار همچين کتابی رو بايد به فال نيک گرفت ...

mehdi mousavi

از کتاب که بگذريم ميرسيم به اين غزل در اين پست ... من فکرمیکنم غزل خوبی بود و قافيه و رديف جالبی داشت .... اميدوارم در پست بعدی به نقد غزلت بپردازم ... راستی به روز شدم ... ومنتظر حضور شما هستم .. ارادتمند شما مهدی موسوی ...

سعيدي راد

سلام دوست بسيار خوبم. خيلی لذت بردم از کليت شعر. اما نميتونم نگم که مصرع دوم به دلم ننشست (مضمون تازه و بکر اما تغییر وزن...).

فاطمه

عید ِ میلاد ِ بانوی آب و آینه ، روز ِ مادر و روز ِ زن مبارک .

اسرا

باغکوچه گرد....دلم به يادت دعا ميکند..۱۰۰۰بار.. تو هم اسرا را دعا کن..به نخی بند شده ايمانم...تا بعد...

حسين

سلام بر کلافه‌ترين مهمان رستوران‌های کرمان!!! و بر دل عاشق‌ترين عاشق آبی‌ترين دامن‌ها و بر شاعرترين دوست من!!!

یک هم دانشگاهي

جناب عسگری فکر نمی کنی حتی تقليد هم بلد نيستی؟!؟شعرت تقليدی است از غزل معروف علی حاجتيان فومنی با اسم لباس که البته با شعر جنابعالی اصلا قابل قياس نيست ...تلاش کن شايد تقليد کردن رو يه روزی ياد بگيری .