<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

یا تو....

سلام

چند روز پیش داشتم قفسه ی کتابامو مرتب می کردم و کاغذ پاره هامو تجدید نظر می کردم که به درد نخوراشو مرخص کنم  یه دفه بر خوردم به یه تیکه مقوای جعبه  شیرینی اول احساس کردم مال خودم نیست بعد بازش که کردم وای ...... غزلی کار کرده بودم روی اون مقوا برای  (( گل اندام )) دخترک 6-7 ساله ی افغانی که با  خانواده ش  مستاجر خونه ی مادر بزرگم بودن و

 زلزله ....

بگذریم چند وقت بود داشتم سعی می کردم 5 دی رو فراموش کنم ولی یه تیکه مقوا دوباره برگردوند منو به همون فضا و ..... خلاصه این روزا اصلا حال خوبی ندارم........

 

و مینیاتور من مملو از تغزل بود

سیاه چشم و غزلپوش و بور کاکل بود

برغم داشتن برقعی سیاه و ضخیم

عروس شهر خداوندگار کابل بود

زبان فرسی من براش نامفهوم ...

میان حس من و او نگاه ها پل بود

لبش شکفته تر از غنچه های گلشن راز

نجیب زاده تر از یک بغل گلایل بود

((تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباد ))

جواب خواجه ی شیراز این تفال بود

 

و مینیاتور من آه.... زیر آوار است

ومینیاتور من آه.... اهل کا بل بود...

 

یا علی مددی....

 

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /><?xml:namespace prefix = w ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:word" />

  

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
اسرا

چرا اينقدر کثيف نوشتی؟....حامد اين روزا نابودم...يه موشک کروز خورده وسط مغزم..اين روزا ...تا بعد..

کرگدن

هميشه محشر ...

یکتا

اين مينياتور ... بود واقعا ... دلم گرفت ... کاش می شد توی اين وبلاگها شعر را با صدای شاعرش شنيد ... می دانيد که؟!

ميثم يوسفی

پس مينياتور تو خاکی شده؟! درد داره؟ زخم داره؟ می دونم با اين غزل زخماش کم می شه ! می دونم !

باران

[لبخند][لبخند] سلاممممممممممممم بازم فوق العاده بود