جیب برها به بهشت نمی روند

سلام یه چند وقتیه که شعری ننوشتم که به روز کنم ولی  یه چیزی تعریف کنم دور هم بخندیم :

چند شب پیش سر شب می خواستم برا  انجام کاری با ماشین از خو نه برم بیرون که خانومم گفت حالا که داری میری بیرون رو به دیوار روم به باغ گل این پلاستیک زباله که پوشکهای استفاده شده ی  باران توشه رو بذار تو سطل  سر کوچه منم پلاستیکو به دست گرفتم و اومدم پایین تو پارکینگ و گذاشتمش رو در صندوق عقب . ریموت پارکینگو زدم و از پارکینگ اومدم بیرون موبایلم زنگ خورد دوستی بود و صحبت طولانی شد  و یادم رفت نایلون رو در صندوق عقبه و باید بذارمش دم سطل زباله   همینجوری یه مسیری رو رفتم تا خوردم به یه ترافیک شدید  تو ترافیک  دیدم یه ماشین از عقب هی بوق می زنه و چراغ میده بعد  اومد کنارم و راننده ش که خانوم بود گفت آقا خرید کردی یادت رفته بذاری تو ماشین  یه وقت تند می ری نیافته؟  منم تازه یادم اومد چه دسته گلی آب دادم تشکر کردم و با خودم گفتم تو این ترافیک اگه کیسه رو بذارم تو ماشین که از بوش خفه میشم گوشه خیابونم  که بذارم صحیح نیست بهتره همونجا باشه تا یه سطل زباله پیدا کنم تو همین فکرا بودم و داشتم دور و برم رو میگشتم که سطلی این دور و بر هست یا نه ناگهان یه موتور سیکلت که دونفر سوارش بودن به من نزدیک شدن نفر عقبی پلاستیک پوشک رو قاپ زدو تو آغوشش گرفت وعین جت  توی یه ورود ممنوع گلوله شدو در رفت  . ماشینای دورو برم داد و فریاد که ای دزد.... و آی بگیریدش.... من فقط می خندیدم  پیاده شدم و برا همه  توضیح دادم که جریان چی بوده همه از خنده شکماشونو  گرفته بودن و  سوارماشیناشون  شدن . بعد که تنها شدم دلم برا آقایان دزدها خیلی سوخت . ولی خودمونیم چهره شون وقتی که دارن گره های متعدد کیسه ی مشکی زباله رو باز می کنن با چه تصاویری مواجه میشن دیدنیه نه ؟ قبول کنیم دنیای عجیبی شده ......

/ 86 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر حسین ضیائیان مفید

سلام به روزم با تشکر از استاد مسعود امامی گل و بقیه دوستان عزیزم ............. خواهش میکنم دعوتم را بپذیرید منتظرم[گل]

امیر حسین ضیائیان مفید

سلام به روزم با تشکر از استاد مسعود امامی گل و بقیه دوستان عزیزم ............. خواهش میکنم دعوتم را بپذیرید منتظرم[گل]

مرجان

سلام بر شما آقای عسکری... وقتتون بخیر ... به روزم و منتظر نظر ارزشمند شما ... در پناه حق

طیبه

سلام اولش خنده دار بود ولی غمگینم هم کرد ... [گل]فعلا

سحر

خودمونیم دروغ هم یگی...

رهگذر

عجب نقلاي باارزشي! آخه آدم حسابي اينماجراها بايد در وبلاگ يك شاعر نقل بشه!!!! واقعا كه

ترمه

اي واااايي[زبان][نیشخند]....عالي بود....

حامد-بوشهری-عاشقتم

[خنده] چی دادی به خورد این بدبختا؟

مهدیه

سلام همه ی شعراتون عالین مدت هابود دلم حالو هوای یه همچین شعرایی کرده بود من با افتخار لینکتون کردم .این خاطرتونم خیلی جالب بود کلی خندیدم